تبليغاتX
همیشه بهار
یاد من باشد تنها هستم تنهای تنها ماه بالای سر تنهاییست

"من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد"

وبه اندازه يك كوه سنگين است

كوله بارحرفهاي كهنه ام

و به اندازه يك رود سخن ها دارم

و به اندازه ي جاده بي پايان

راه در پيش دارم

من به اندازه يك ابر بهاري مي گريم

وقتي مي فهمم كه كسي نيست

كه به من گوش دهد

و فرياد تنهاييم را در باد احساس كند

وقتي مي فهمم كه پنجره آرزوهايم را

رو به وسعت دشتي باز كرده ام

كه تنها در خود گل آفتابگردان مي روياند

و به اندازه يك صبح بهاري مي خندم

وقتي مي فهمم كه يكي از ته باغ دل من

يك سبد سيب مي دزدد

و بازهم مي خندم

وقتي مي فهمم دزد باغ دل من

شبها در ته باغ مي خوابد

ناله هايش تا صبح

خبر از سردي و خاموشي اين دل دارد

و صداي تپش قلبش

تا بلنداي درختان دلم مي پيچد

و نفسهايش گرمي باغ من است 

حال ديگر او رفته است

گريه ام مي گيرد وقتي مي فهمم

دزد باغ دل من بي خبر آمد ورفت

از كدامين در وارد شده بود

آري ، اينبار درهاي باغ را خواهم بست

تا هر كسي سرزده وارد نشود

چه كسي مي داند

شايد اينبار در زد

و من خود گشودم در را

باغ من خاموش است

سالهاست كه ديگر سرد است

گرمي باغم رفت

ميوه هايم همه كال

و درختانم همه سرما زده اند

منتظر مي مانم، منتظر مي مانم

تا كه او برگردد

و آنوقت هست كه از او مي پرسم

غير از سبدي سيب

دگر ، چه چيزي دزديد؟!....

 

"همیشه بهار"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 16:15  توسط همیشه بهار |