تبليغاتX
همیشه بهار
یاد من باشد تنها هستم تنهای تنها ماه بالای سر تنهاییست

آن شب که دلتنگ ماه جان سپردم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 2:2  توسط همیشه بهار | 
      به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند                      سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 1:58  توسط همیشه بهار | 
تو رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

تو رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

تو رفتی و بعد از رفتنت حریم چشمهایم بروی جنسی از بلور باز شد.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 1:54  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 3:1  توسط همیشه بهار | 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد

به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي

دم گرم خمودش در گلويم سخت بفشارد

بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ....

 "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:57  توسط همیشه بهار | 

عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم ازخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكديگر ويرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميكردم
عجب صبري خدادارد،اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صدها جامه رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
عجب صبري خدادارد،اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بي دادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده صد دانه ميكردم
عجب صبري خدادارد،اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا را گرد بي سامان هزار آن ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بيوفا معشوق را پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز تا به جايي ناز بر يك نارو گرديدخاري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم كه مي ديدم مشوش عارف وعامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،چرا من جاي او باشم همين بهتر كه خود  جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من جاي او بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:52  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:40  توسط همیشه بهار | 

خداوندا اگر روزي تو از عرشت به زير آيي
لباس فقر را پوشي
غرورت را براي تكهاي نان به زير پاي نا مردان گذاري
زمين و آسمان را كفر ميگويي
اگر با مردم آميزي
شبانان در پي روزي ز پيشاني عرق ريزي
و شب آزرده و خسته
تهيدست و زبان بسته
تن خود را به دست خواب بسپاري
لبان تشنه را بر كاسه مسين قيراندود بگذاري
وقدري آن طرف تر
خانه هاي مرمرين بيني
و دستانت براي سكهاي در اين سو و آن سو در گذر باشد
به اميدي كه شايد رهگذاري از درونت با خبر باشد
زمين وآسمان را كفر ميگويي
اگر روزي بشر گردي
زحال ما با خبر گردي وبا چشمان خود نا مردميها را ببيني
پشيمان ميشوي از قصه خلقت از اين بودن
از اين بدعت
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نميگويي؟؟؟؟؟

"......"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:22  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 17:15  توسط همیشه بهار | 

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت!

 


من به تو خنديدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی‌دانستی که باغبان باغچه‌ی همسايه
پدر پير من است!

من به تو خنديدم
تا که باخنده‌ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد
گريه‌ی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
می‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان غرق اين پندارم:
«که چه می‌شد اگر باغچه‌ی خانه‌ی ما سيب نداشت؟؟!!!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 1:26  توسط همیشه بهار |