پایان درد
باز غمگين مي شوم
از چهره ام معلوم است
و چه زود چهره ام لو مي دهد دردم را
و چه زود آغاز مي شود
سوال هاي بي جواب
كه چرا غمگيني؟؟!!!
و چقدر خسته ام از تكرار جواب
و سنگيني بار نگاه ...
و چه اصراري دارم
كه باور كنند حرفم را
و نگويند دروغ چيز زشتي است
و بفهمند دردم را
و نگويند ، دردت از بي دردي است
حواست جاي ديگريست
و نخواهند كه اينجا باشم
در ميان آنها
و دلم دور از همه انسانها
در گوشه زندان تنها
و نخواهند بخندم
با كوله باري از غم ها...
و چرا تازگي ها
زود دلم ميگيرد
زود اشكم جاريست
و چرا من هر وقت غمگين ميشوم
شعري ميگويم
و چقدر در شادي
شعر گفتن سخت است
شايد در نظرم
شعر گفتن پايان یک درد است....
